انسان شدن

پدري با پسري گفت به قهر 
‏که تو آدم نشوي جان پدر

حيف از آن عمر که اي بي سروپا 
در پي تربيتت کردم سر

‏دل فرزند از اين حرف شکست 
‏بي خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن 
زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت 
حاکم شهر شد و صاحب زر

‏چند روزي بگذشت و پس از آن 
‏امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمده از راه دراز 
‏نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهي و کبر 
‏نظر افکند به سراپاي پدر

‏گفت گفتي که تو آدم نشوي 
‏تو کنون حشمت و جاهم بنگر

‏پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد ازسر
‏‏من نگفتم که تو حاکم نشوي!!
گفتم آدم !!! نشوي جان پدر