بیهقی بزرگ آنچنان با هنرمندی قلم توصیف خود را در نقاشی وجود کسان به نقش آفرینی می گمارد و به گونه ای یاد هر یک را در کنجی از خاطر خواننده ی نازک دل می نشاند که نمی توان از آمدن و رفتن هیچ کدام متاثر نشد به ویژه آن که صحبت از رفتن شخصی چون بو نصر مشکان باشد که استاد بی همتای سخنوری و معمار ذهن و زبان بیهقی است و این شاگرد شایسته در مرگ استاد یکی از زیبا ترین و تاثیر گذارترین جمله های تاریخش را بر زبان قلم جاری می کند: ((...قلم را بر وی لختی می گریانم...)) به این جمله که رسیدم بی اختیار ثبت کلمات شعرگونه زیر را از میان حلقه های اشک خویش نظاره می نمودم:

قلم بر خویش می گریانم امروز

که فردایم نیاید فرصت سوز

همین امروز باید ترک جان گفت

نه آن روزی که مرگ آید مرا جفت

همین امروز باید تن بیافسرد

نه فردایی که آید نوبت مرد

همین امروز بایستی بنالم

نه هنگامی که دیگر گشت حالم

همین امروز باید ناله سر داد

نه فردایی که کشت ما ثمر داد

قلم را در دوات دیده تر کن

به خونین خامه خونین نامه بر کن

قلم را بر تو حق صحبتی هست

بنوشان خون دل  را تا شود مست

قلم باید که بر این تن بگرید

بر این جان سخت تر چون زن بگرید

قلم بر قلبم آمد ترجمانی

برون کرد از درون دل جهانی

قلم یاری است بی پروا و یک دست

نباید بند  بر بی باکی اش بست

قلم هم درد هر کس دل شکسته

شکسته هر که بر وی دل نبسته

قلم لختی بگرید بر دل سخت

بگریاند به حال ما دل سخت

قلم دارد زبانی را که شاید

گواهی باشد و فردا گشاید

 

الیگودرز

1383/10/17