عابر بانک  

لاله نظری                                                                                                                                  

     « آخه امید چرا تنهامون گذاشتی؟! نگفتی من تک و تنها با این بچه چه کار کنم؟! دیگه ناامید ناامیدم!!آخه مگه همه چی  پوله؟! فکر کردی این چندرغازی که برامون می فرستی رو، روی کدوم زخممون می زنیم؟تو رفتی مملکت غریب؛ اما انگار ما غریبه ایم! مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته؛قصد اومدن هم که نداری!!  اونوقت ما اینجا...........»

     آرمان از لای در،به مادرش « وفا» خیره شد که چشمان عسلی اشک آلودش را به قاب عکس پدرش چسبانده بود و هق هق می زد.در را آرام بست، به هال برگشت، کنار بخاری دراز کشید،پاهایش را به بخاری چسباند و با دست های کوچکش چشم هایش را پوشاند.

     وفا سرش را بلند کرد، نگاهی به ساعت دیواری انداخت« خاک بر سرم غروب شد!» دستی به سر و رویش کشید.«پاشو آرمان جان! باید بریم  عابر بانک،کارتم  رو چک کنم ببینم بابات چیزی به حسابمون ریخته؟»

      پنج و نیم عصر بود.هوا سردتر شده بود.شعله ی بخاری را بیشتر کرد، چراغ ها را روشن کرد و با عجله به سمت رخت آویز رفت. مانتوی خاکستری رنگش را برداشت. جلوی آینه ایستاد. موهایش را مرتب کرد و با

کش مویی که دور دستش بسته بود همه را پشت سرش جمع کرد. چند لحظه ای در آینه خیره شد و با نوک انگشتانش که به سبزی می زدند، ریشه ی مو و دور چشمش را لمس کرد و آهی کشید. آنقدر بغضش را خورده بود که همیشه احساس سیری می کرد.شال مشکی اش را برداشت و بر سر کرد. کشو را باز کرد،کیف پولش را برداشت، بازش کرد، تنها  یک کارت عابر بانک در کیفش بود. کارتش را درآورد و دوباره کیف را به کشو پرت کرد.

     آرمان با شال و کلاهی آبی و بادگیری سفید، کنار در منتظرش بود.« مامان بیا دیگه منتظرم!» از خانه خارج شدند؛ « آرمان جان مامان! هوا خوبه پیاده بریم؟» « بریم مامان!» چند قدمی جلوتر رفتند، اتوبوسی با سرعت از کنارشان رد شد و با، باقی مانده ی باران دیشب، تمام لباسشان را نقطه چین کرد. با چهره ای در هم رفته، دستی به لباسشان کشیدند و بدون اینکه حرفی بزنند به راهشان ادامه دادند. مرد  بلند قد  و لاغر اندامی که پشت سرشان می آمد، کلاه کاموایی اش را از سرش در آورد و با انگشتانش شقیقه اش را فشار داد، دستش را که برداشت، جای انگشتانش باقی مانده بود.انگار حالش خوب نبود.پشت سر آن ها می آمد؛ اما آن ها متوجه مرد نبودند.

     صف طولانی عابر بانک، وفا را ناامیدتر کرد؛« آقا شما نفر آخرید؟» « بله خواهر! اما اینجا صف آقایونِ،شما یه صف جدا بگیرید.» صدای پسر جوانی که با تلفن همراهش بازی می کرد از وسط صف آمد « داداشِ من! مگه صف نونوا اومدی؟ خانم و آقا نداره، هر کی زودتر اومد؛ زودتر می ره!»

      از سوز سرما صورت همه سرخ شده بود و کسی متوجه سرخی خجالت وفا نشد.دستش را روی شانه های پسرش گذاشت و رو به پسر جوان کرد؛ « نگران نباش آقا! پسرم سر صف است نه من!»

دیگر صدایی شنیده نشد. تنها صدای سوز سرما بود که هر لحظه بیشتر می شد.

صدای آرمان سکوت را شکاند، « مامان نوبت ماست.» کارتش را وارد کرد، « آرمان مادر! رمزم چند بود؟»

 « مامان!! باز هم یادت رفت؟! سالگرد ازدواجتون دیگه(30/12)، جمله ی معروفت رو هم یادمه: اگه وفا شانس داشت؛ چهار سالگرده نمی شد!!»

 روی لب های وفا لبخندی نشست اما چشم هایش نمی خندیدند!

 با پایش ضربه ای به پای آرمان زد « حواسمو پرت نکن بچه! اشتباه می کنم، ها! مردم منتظرند.» 

     با اینکه عینک زده بود، صورتش را به صفحه چسبانده بود و گزینه ها را زیر لب زمزمه می کرد؛ « برداشت وجه ( که ماله از ما بهتراست!)، انتقال وجه» و ....

«صورت حساب» را انتخاب کرد؛و بعد گزینه ی چاپ. قبض و کارت را برداشت؛ دست پسرش را گرفت و از صف خارج شدند. با دقت به قبض نگاه کرد، «13/11/90 واریز: 2000000  ریال».چشمانش را روی هم گذاشت و نفس بلندی کشید، « خدایا بازم شکرت!» آرمان دستش را گرفت و دوباره همان مسیر را برگشتند.  مرد هم آرام آرام تا سر کوچه تعقیبشان کرد. جلوتر نرفت. ایستاد و به رفتنشان نگاه کرد؛ تا  وارد خانه شدند.

همان جا ایستاد، به دیوار تکیه زد و آرام آرام روی زمین نشست. از سرما می لرزید. بغضش هم یخ زده بود.دست های ضمختش را در جیب کت قهوه ای کهنه ای که بر تن داشت کرد و خودکار و کاغذی درآورد و شروع به نوشتن کرد:

 

« سلام به همسر و پسر عزیزم!                                                                             

     خیلی خیلی .... دلم برایتان تنگ شده! کاش می شد الان هر سه نفرمان کنار هم بودیم! اما چه می شود کرد ، باید تحمل کنیم. اوضاع و احوالتان خوب است؟ من که خیلی خوبم، از کارم هم خیلی راضی ام، مدیر بخشمان شده ام و می خواهم یک خانه ی بزرگ و خوب و ماشینی بخرم و شما را هم اینجا بیاورم، برای همین باید خوب پس انداز کنم و نمی توانم پول زیادی برایتان بفرستم. امیدوارم ناراحت نشوید!

آرمان بابا!

     هنوز توی مدرسه پُز « بابا خارجی» رو می دی؟! خوب درس بخوان تا مثل بابایی به یه جایی برسی . مثل یه مرد قوی  از مادرت مواظبت کن!

وفا جان همسر خوبم!

     بالاخره بعد از چهار سال انتظار ، داریم به سالگرد ازدواجمون نزدیک می شیم، اما باز هم از راه دور!! دوباره ناامیدت کردم!به قول خدا بیامرز پدرت،« این پسرِ هیچی نداره؛ اسمش رو باید می ذاشتن ناامید نه امید! گفته باشم لایق وفا نیست!»

اما تو که می دونی زندگی من یعنی وفا! پس نا امید نباش!!!

  مواظب خودتون باشید.دوستتون دارم!»   

        Good bay بابا خارجی /        

موجودی حساب

  

    - « واریز حقوق به مبلغ پنج میلیون ریال در تاریخ 30/ 8/91».

 مرد گوشی تلفن را گذاشت و خودکار و کاغذی را که در دست داشت به هم کوبید و به گوشه ای خیره شد. پس از چند لحظه چیزهایی روی کاغذ نوشت. جمع و منها  می کرد. انگار داشت مساله ای را حل می کرد. یکدفعه کاغذ را خط خطی کرد و خودکارش را پرت کرد. با انگشتان لاغرش روی صورتش را پوشاند، انگار صورتش را شطرنجی کرده بودند! دست ها یش را روی زانوهایش گذاشت شانه هایش را بالا انداخت، اما حتی یک آه هم نکشید! دوباره خودکار را برداشت، برگه را پشت و رو کرد و شروع به نوشتن کرد: « قسط بانک: 250000 ت/ اجاره خونه: 210000 ت/ بدهی سوپر محل: 50000 ت/ بدهی ناصر قصاب: 22000 ت/ بدهی شوهر دختر خاله: 100000ت/» هنوز حساب و کتابش تمام نشده بود، دخترش از مدرسه رسید.

 « سلام بابایی! امروز قبض هدیه به مدرسه بهمون دادند و گفتند شنبه که اومدین  هر چقدر دوست دارید بیارید. بابا کم ندی آبروم بره ، ها!!»

     مرد هیچ پاسخی نداد، انگار کرولال بود.دوباره به برگه نگاه کرد، بلند شد، به سمت درِ خروجی رفت، همسرش را صدا زد.

- « خانم دارم می رم، خداحافظ!»

- « من توی آشپزخونه ام، خدا به همرات! وقتی برگشتی یه چیزی برای شام بخر، هیچی توی خونه نداریم!»

     در را باز کرد، چشمش به برگه ای که روی درِ آسانسور چسبیده بود افتاد. زیر لب گفت :« جهنم که خراب است!»

     صدای ساییده شدن کفش هایش روی پله ها ،کلافه اش کرد. قدم هایش را سریع تر کرد. به آخرین پاگرد رسید؛ چشمش به تابلو افتاد. عادت بدی داشت؛ هر کاغذ و نوشته ای را می دید بی اختیار شروع به خواندن می کرد.

« ساکنین محترم! سهمیه ی شارژ ماهانه را پرداخت نمایید. متشکرم!»

کنارِ آن، چند قبض روی هم سوزن شده بود. جست و جویی کرد. با دیدن مبلغ قبض، برق از سرش پرید!

« 700000 ریال/ بدهی گذشته350000 ریال »

   قبض را توی جیبش گذاشت. از ساختمان خارج شد؛ به سمت ایستگاه اتوبوس رفت.دست در جیبش برد؛ کیف پولش را فراموش کرده بود. تصمیم گرفت پیاده برود. قدم هایش خیلی سنگین بود. شبیه کسی راه می رفت که باری چند صد کیلویی را حمل می کند. نزدیک آژانسی رسید، وارد شد.

- « سلام آقا ایوب!»

- « سلام ، رسیدن به خیر! بیا این سویچ، این هم آدرس.همین الان یه سرویس داری. خدا روزی رسونه! برو به سلامت!»

    مرد یا علی گفت و به سمت پراید سفیدی که جلوی آژانس پارک بود، رفت. سوار شد. نگاهی به آدرس انداخت و حرکت کرد. چند کوچه بالاتر نمای برجی نگاهش را متوقف کرد.مبهوت از شکوه برج، نگاهی به آدرس انداخت، درست بود. ماشین را خاموش کرد. پیاده شد و زنگ را فشار داد.

 - « بله!»  

 - « منزل والاسوار!»  

 - « اومدیم آقا، اومدیم!»   

     با بی حوصلگی به ماشین بازگشت، دستش را پشت سرش حلقه کرد و به آسفالت خیره شد.

    درِ ساختمان باز شد. پسر بچه ای با مادرش که چمدانی در دست داشت از برج خارج شدند. به سمت ماشین رفتند. مرد با صدای ضربه  ای که به شیشه خورد به خودش آمد.

 - « لطفا صندوق!»  

     صندوق را باز کرد. صدای پسر بچه قطع نمی شد.

 - « مامان تو رو خدا بذار! فقط اینبار رو اجازه بده جلو بشینم، قول می دم کمربندم رو ببندم! باور کن آقا معلممون یادمون داده باید کمربندمون رو  ببندیم!»

 - « وای! حوصله ام رو سر بردی! باشه اما فقط اینبار!!»

 - « آخ جون!»  

    موقع سوار شدن نزدیک بود بیافتد. با سرعت سوار شد و دستش را به سمت کمربند برد. زن خنده ای کرد و سرش را تکان داد؛« لطفا فرودگاه!»

    پسر هنوز درگیر بستن کمربند بود، وقتی آرام گرفت، رو به راننده کرد؛

- « واااای!!! آقا معلم سلام! شمایید؟!»

نور مستقیم خورشید آزارش می داد. صورتش سرخ شده بود.

- « سلام پسرم! به سلامتی کجا می رید؟»

- « آقا می ریم کیش، کشتی شیشه ای و پارک دلفین ها . جایزه ی این ماهمه، آخه هر روز صبحانه و ناهارم رو به موقع و کامل خوردم . خیلی کیف داره!  شما رفتین؟»

 - «آ آ ره ! یعنی ... تعطیلات نوروز قراره بریم. حالا چرا این موقع از سال؟! مگه مدرسه نداری؟» 

 - « بله آقا! ولی امروز که چهارشنبه است، فردا هم تعطیله، با پرواز جمعه شب هم بر می گردیم!»